آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

1خرداد1397(جشن یادگیری آویسا)

سلام و صد سلام با یه دنیا انرژی مثبت برای شما دوستان و گل های خودم. دیروز جشن یادگیری دخترم بود. روز 31 اردیبهشت که با درگیری که در اداره با آدم های به ظاهر دوست برایم پیش اومد، می خواستم کنسل کنم . گفتم به ظاهر دوست از این نظر که همیشه گول این آدمارو خوردم و همیشه تجربه های گذشته خودم رو تکرار می کنم . عزیزم دلم می خواهد تو هیچ کدوم از تجربه های زندگی من رو نداشته باشی. می خوام طوری بزرگ شی که بود و نبود آدما فرقی برات نکنه و به هر کس به اندازه خودش دوستی کنی.   با ناراحتی که داشتم نمی خواستم به جشن برم ولی پشیمون شدم که چرا همیشه از خودم و بچه هام می گذرم  این بود که راه افتادم و جالب تر اینکه&...
1 خرداد 1397

چهارشنبه 26 اردیبهشت97

هوای اردیبهشت پر شده از بوی باران و نمی که من رو یاد شمال میندازه. ماه اردیبهشت پر بود از خاطرات و بیرون رفتن ها و مهمانی ها والبته بسی ناراحتی. روز معلم و تب و تاب دخترم برای هدیه خریدن تا جشنی که برای آزیتا جون مربی عزیزش در مجتمع گالریا گرفتن و تا لحظه رفتن بهش نگفته بودم و با دیدن سارینا وباران نمیدونست چه خبره و مناسبت چی برگزار تا چشمش به مربی عزیزش افتاد و کلی ذوق کرد. شبی بود در کنار عزیزایی که دوست داشت و من بخاطر اتفاقات روز اداره  باتمام خستگی  و ناراحتی که داشتم خودم روبایکوت کردم و باتمام ترافیک و بارندگی به  دورهمی دوستان رفتم. چند تا از دخترای خوشگل کلاس آزیتا جون رفتن و غزل سعدی ...
26 ارديبهشت 1397

3 اردیبهشت 1397

  سلام به همه دوستان خوبم و گل های زیبای زندگی من. روزهای بهاری امسال پر شده از بارش و رحمت خدا. وهوا مطبوع برای قدم زدن های دو نفره که البته با چهار نفره شدنمان کمی قدم زدن هایمان سخت شده است. البته بگذریم که خدا راشاکریم.  علی کوچولوی ما که البته دیگر برای خودش مردی شده است و همیشه هم معترض که من علی کوچولو نیستم من بزرگ شدم. بسیار شیرین زیان و با اینکه خیلی جملات بزرگانه بر زبان میراند اما بعضی کلمات رو به اشتباه بیان می کند و این بر شیرینی سخن پسرم میافزاید. علی درختان در بهار چی میزنن؟  مامانی!   شفوکه. در حالی که گشت عیدانه در ساحل نور با خیس شدن علی کوچولو کوتا...
3 ارديبهشت 1397

سه شنبه 14فروردین1397

  سلام به همه دوستان گلم  سال نو همه دوستان مبارک انشاءالله که سالی پر از نور و شادی در انتظارتون باشه. امسال طبق سالهای پیشین البته بهتر بگم بیشتر سالهای قبل سال تحویل خونه بودیم. سفره هفت سینی چید یم و در کنار اعضای خانوا ده سال نو رو آغاز  کردیم. شام سال نو منزل پدر همسرجان بودیم. به اتفاق عمه های عزیز. سبزی پلو با ماهی که جای دوستان خالی. اولین روز عید رو با کمی تاخیر باباجون اینا به خونه خاله زهرای بابایی رفتیم وناهار روز اول هم به صرف رشته پلو و مرغ در منزل آنها بسر بردیم  و بعد عید دیدنی به منزل برگشتیم. قرعه اجرای آویسا در برنامه مشاعره رضوی در روز اول فروردین بود ...
14 فروردين 1397

روز شنبه26اسفند96

روزهای  آخر اسفند به سرعت به پیش می رود. هوای روزهای آخر سال تا دیروز به شدت گرم و امروز بارانی و خنکی خاصی داره. روزهای اسفند روزهای پر از شور و سروصداست و من همیشه دلم میخواد تو خیابونا قدم بزنم و شور و حال آدمها رو ببینم.در ایامی که گذشت تولد آرشیدا همکلاسی قدیمی آویسا دعوت شدیم .  در راه رفتن به شهر کتاب جهت خرید هدیه برای آرشیدا بودیم که آویسا شروع به نطق کرد. مامانی آوا بهم گفت که آرشیدا گفته بیا با آویسای جدید که تو کلاس شون دوست بشن و اون آویسا دیگه رفته و قدیمیه.  من با اینکه الان از حرفش ناراحتم ولی می خوام برم تولدش چون دلم می خواد اونا رو ببینم. باهماهنگی آقای همسر که...
26 اسفند 1396

این روزهای آویسا(13 اسفند96)

هفته اول اسفند برای دخترم با تولد سارینا همکلاسی دوره پیش دبستانی و هم گروهی کلاس مشاعره شروع شد. اولش نمی خواستم برم ولی وقتی ذوق و شوق آویسا رو دیدم رهسپار تولد شدیم. دخترم بسیار بهش خوش گذشت و همچی جشن را با خواندن و حرکات موزونش ترکاند. از تولد بگذریم. بخاطر دلخوری هایی که از مدرسه برای جشن ژله برای کلاس آویسا اینا ماند بر آن شدیم که جشن مشاغل برپا کنیم و درتقسیم بندی مشاغل تشدید دار شغل نجاری به آویسا خانم گلدسته رسید. روز سه شنبه بعد استخر با تمام خستگی که داشتم رهسپار اسباب بازی فروش ها و شهر کتاب شدم تا بتونم ابزار کار خانم فراهم کنم. ابزار نجاری خریدیم. لباسی براش فراهم کردم و صبح 4شنبه رهسپار مدرسه ش کردم...
13 اسفند 1396

خاطرات این روزهای علی(13 اسفند 96)

باز دوباره هوای اسفند و پر از شور و حال. اسفند با وجود تمام درگیری های آخر سال و کار بابا که کلاً  مشغول اداره میشن، بحث خانه تکانی ،خرید های باقی مانده و خیلی از مشکلات آخر سالی  دوست دارم. این روزها روزهای پر از شوره  و هیجانه و البته من در میان این همه شور یه دریا سکوتم.سکوت در مقابل اینهمه  استرس و هیجانی که گاه آرزو می کنم زودتر به آرامش برسم. پسرم این روزها روزهای اوج اذیت کردن  و لجبازیشه و جالب اینه که بعضی وقتا خواهرش رو هم تحریک به حرف گوش نکردن میکنه. شمه ای از رفتارای پسری... آویسا  نرو بالای نردبون میوفتی نرو داری عصبانیم می کنی! ...
13 اسفند 1396